خرید بک لینک

شما را نمی دانم
اما من نقاب های زیادی دارم…
نقاب «زنی خوشبخت»
در جمع فامیل
«زنی با رو بنده»
در مناسبت های مذهبی
«زنی روشنفکر»
در گالری ها
«زنی مرفه»
در بازارچه
«زنی متمدن»
زمانی که در کافه سیگار روشن می کنم
«زنی با رژلب قرمز»
در رویاهای ممنوعه
«زنی با کفش های پاشنه بلند»
شبی که به کنسرت می روم
و
«روسپی»
در تختخواب شب جمعه

فقط زمانی «خودم» هستم که
پشت درهای بسته
«تنها»
یا «داد» می زنم یا «زار»

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 8:54

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان كز شاخه جدا شد چو ز گلشن رو كرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیك بلا بود ای برگ ستمدیده پاییزی آخر تو زگلشن ز چه بگریزی روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام در گل نه صفایی نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرده ام خار غمش در دل بنشاندم در ره او من جان بفشاندم تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن رفت آن گل من از دست با خار و خسی پیوست من ماندم و صد خار ستم وین پیكر بی جان ای تازه گلِ گلشن پژمرده شوی چون من هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 8:54

مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه ؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند ... مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کارت های صد آفرین لای دفترمان بیشتر می شد و اسممان جزو خوب های روی تخته سیاه بود.روزهایی که می دانستیم خدای تابستان و گیلاس های باغ خانجون، خدای زمستان و سینه پهلو کردن کنار شربت های دیفن هیدرامین هم هست! روزهایی که بدو بدو از مدرسه می امدیم، مقنعه های سفید کش دارمان را بالا می زدیم و با ولع ماکارونی ه

برچسب: دوران بچگی,دوران بچگیم,دوران بچگی ما,دوران بچگي,خاطرات دوران بچگی,عشق دوران بچگی,شعر دوران بچگی,شعرهای دوران بچگی,استاتوس دوران بچگی,متن دوران بچگی, نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 9:34

گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد بوها رو هم با یه وسیله ای مثه دوربین ثبت کرد، مال خود کرد، مثلا یه کیسه کوچولو داشته باشم و بتونم بوی خوش خاک بارون خورده رو توش نگه دارم ، که هروقت توو برهوت تابستون دلم برای بارون تنگ شد آروم بند ظریفش رو باز کنم و یه نفس عمیق بکشم و تازه بشم، یا توی یه کیسه دیگه بوی عودِ همون خونه خوبه، یا عطری که نیازی به برگردوندن روم ندارم برای شناختن صاحبش، یا عطر چای تازه دمی که...، یا عطر پیچ امین الدوله های حیاط قدیمیمون، عطر آبشار طلاهای خونه عمو کریم و یا خیلی از بوهایی که یه وقتایی جون میدم برای دوباره بوییدنشون ، بوهای دلتنگی های دیوونه وار، کاش میشد همه اینا رو توی کیسه های کوچولو کوچولو پر کرد و توی یه صندوقچه کوچیک چوب آبنوس ته کمد گذاشت و وقتای دلتنگی یه ذره ازشون رو بو کرد و تازه شد...

برچسب: وقت دلتنگی,وقت دلتنگی چه باید کرد,وقت دلتنگی چه کنیم,وقت دلتنگی دلم صحرای محشر,دعای وقت دلتنگی,به وقت دلتنگی,جملات وقت دلتنگی,ساعت به وقت دلتنگی,نوشته های وقت دلتنگی,قرارمان وقت دلتنگی, نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 9:33

کتابخانه قدیمی: الهی!خواندی تاخیر کردم.فرمودی،تقصیر کردم.عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.اگر گوییم ثنای تو گوییم.اگر جوییم رضای تو جوییم. الهی!گفتی کریمم،امید بدان تمام است.تا کرم تو در میان است،نا امیدی حرام است. خواجه عبدالله انصاری چگونه می گذرانی؟ (از کتاب رساله دلگشا) اعرابیی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم. گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم. عبیدزاکانی

برچسب: کتابخانه قدیمی,کتابخانه قدیمی شهر پول,کتابخانه های قدیمی ایران, نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 9:33

به انگشت نخی خواهم بستتا فراموش نگردد فردا ،زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد .گرچه دیر است ولی ؛کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شایدبه سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم ، در دللحظه را در یابم . من به بازار محبت بروم فردا صبح ،مهربانی خودم ، عرضه کنم ،یک بغل عشق از آنجا بخرم .یاد من باشد فردا حتما ،به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم ،بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در ،چشم بر کوچه بدوزم با شوق ،تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود .و بدانم دیگر ،قهر هم چیز بدیست .یاد من باشد فردا حتما ،باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست ،و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا .و بدانم که شبی خواهم رفت ،و شبی هست، که نیست ، پس از آن فردایی......

برچسب: فریدون مشیری,فریدون مشیری ویکی پدیا,فریدون مشیری دوستی,فریدون مشیری اشعار,فریدون مشیری ریشه در خاک, نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 9:33

✅✅خطرناک ترین جمله من همینم که هستم ! ❌گفته می شود خطرناک ترین جمله این است: «من همینم که هستم.» در این جمله کوتاه می توانیم غرور، لجاجت، خودرایی، خودخواهی، درجا زدن و به تدریج راندن آدم ها از اطراف خود را حس کنیم. اگر من و شما هم به طور غیرمستقیم یا ناخواسته این جمله در ذهن مان نقشی دارد، باید بسیار مراقب باشیم که از دام رکود، سکون و فسیل شدن رهایی یابیمانسان های بزرگ حتی از کودکان هم درس می گیرند. اساتید خبره و باتجربه بیشتر از واژه «نمی دانم» استفاده می کنند. دانشمندان توانمند در بسیاری از موارد می گویند: «در تخصص من نیست» و انسان های وارسته بیشتر ا

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:11


همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم. انتظارات همیشه صدمه زننده هستند. زندگی کوتاه است. پس به زندگی ات عشق بورز. خوشحال باش و لبخند بزن، قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن. قبل از اینکه بنویسی، فکر کن. قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش، قبل از اینکه دعا کنی، ببخش. قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن. قبل از تنفر، عشق بورز. در حقیقت زندگی این است. احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر!
شکسپیر

برچسب: شکسپیر,شکسپیر عاشق,شکسپیر و شرکا,شکسپیر کیست,شکسپیر زندگی نامه,شکسپیر اشعار,شکسپیر هملت,شکسپیر مکبث,شکسپیر اتللو,شکسپیر شب دوازدهم, نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:10

صفحه بندی